قاضى احمد تتوى / آصف خان قزوينى

4343

تاريخ الفي ( فارسى )

ذكر وقايع سال ششصد و نود و ششم « 1 » از رحلت خير البشر ( پادشاه خلاصهء ربع مسكون ) « 2 » سلطان محمد خدابنده را در اين سال به خاطر رسيد كه تمامت ولايت ايران به تصرف پادشاهان چنگيز خانى درآمده ، به حال خود ماند گيلان ، با وجود همسايگان ، صورت معقول ندارد . اين عزيمت را با امرا در ميان آورد . صلاح چنان ديدند كه اول ايلچىاى به حكام آنجا بفرستند . اگر انقياد نمودند چه بهتر از آن ، و إلا لشكر فرستاده شود . و در آن ايام اگرچه در هر گوشه از گيلانات با آنكه طول و عرضش سى فرسنگ بيش نيست ، حاكمى بالإستقلال بود ، اما امير دبّاج « 3 » معظم‌تر مىزيست . ابتدا به طلب او شد . چون ايلچيان نزد امير دباج رسيدند ، وى به موجب فرمان متوجه اردوى شد . چون به اردوى همايون رسيد ، او را اعزاز و اكرام نمودند . ليكن پيشكشى كه امير دباج آورده بود ، در خور همت و ولايت خود بود . آن در نظر يك كس از امراى سلطانى درنمىآيد . امير چون وضع پادشاه و لشكر نگاه كرد ، از آمدن پشيمان شد . اظهار بىحضورى كرد . و چند روز از ملازمت تخلف جسته ، ناگاه شبگيرى كرد و متوجه وطن خود گرديد . سلطان از اين عمل به غايت آزرده‌خاطر شده عزيمت تسخير گيلان مصمم نمود و يكى از امراى سلطان كراىنام كه در زمان غازان خان همراه صدر الدين زنجانى به گيلان رفته و احوال و اوضاع آن مملكت را معلوم داشت ، به عرض رسانيد كه « گيلان اگرچه اندك ولايت

--> ( 1 ) . ق : وقايع سنهء ستّ و سبعمائه هجرى ؛ م ، ش : وقايع سال هفتصد و هفتم از رحلت . ( 2 ) . م ، ش : ندارد . ( 3 ) . پسر فيلشاه .